تبليغاتX
راز دل
 

 

خدايا آنگونه نگهم دار كه نشكند دلي از زنده بودنم


و آنگونه بميران كه به وجد نيايد دلي از نبودنم
!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:0  توسط امین  | 


به سراغ من اگر مي آييد

دگر آسوده بياييد

به گمانم دو سه وقتيست

ترک خورده چيني نازک تنهايي من


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:55  توسط امین  | 

 

 

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم

گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم

خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد

بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم

شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم

ياور خويش بدانيم خداياران را

جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم

گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم

تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم

گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان

با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم

پر پروانه شكستن هنر انسان نيست

گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم

و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق

جز براي دل محبوب دعايي نكنيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 14:51  توسط امین  | 


خون دل ها خورده ایم


بازديد رئيس سازمان بازرسي كل كشور از آسايشگاه جانبازان اعصاب و روان


ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:37  توسط امین  | 

 
 
 
 
بچه که بودم سعی میکردم هر جور شده پامو رو قبرا نذارم

تو قبرستون اونقدر این طرف اون طرف میپریدم که بلاخره از نفس می افتادم

آخه فکر میکردم مرده ها دردشون میاد

یادمه اون وقتا که با بچه ها میرفتیم دوچرخه سواری

تمام سعی ام  رو میکردم لاستیک دوچرخه ام روی مورچه ها نره

آخه دلم نمیخواست حتی یه مورچه کشته باشم

اما حالا وقتی میرم قبرستون انقدر توفکرای هیچ و پوچم که نمیدونم پامو کجا میذارم

دیگه دوچرخه ام سوار نمیشم

مورچه که چیزی نیست! حتی ممکنه انقدر بی حوصله و درگیر باشم که یه دوچرخه سوار  رو زیر بگیرم

وشاید بی توجه  ...!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:44  توسط امین  | 


وقتی دل آدمها ار یکدیگر دور می شود آنهابرای اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنندمجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند.


هی چه دلها از هم دورتر باشد روابط انسانها سردتر و میزان داد و فریادشان بیشتر می شود
وقتی دل ها به هم نزدیکتر باشدحتی یک پچ پچ آهسته هم می تواند هزاران جمله نا گفته را بیان کند
و وقتی دل ها با هم یکی شود هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می شود و حتی یک نگاه ساده و حتی یک اشاره برایشان یک دنیا جمله و حرف محبت آمیز رد و بدل می شود . رفقا قبول کنید دل هامون از هم خیلی دور شده که کسی یارکسی نیست بهتر بگم به راحتی دوست هامون رومحکوم وحتی تخریب می کنیم . ای

کاش به جای بزرگ کردن بحث ها دل هامون رو بهم نزدیک کنیم که نتیجه جلساتمون برسی دعواومشکلات
بچه هانشه.

امیدوارم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:24  توسط امین  | 

 

به نظر شما مقدس ترین و شریف ترین مکان دنیا کجاست ؟

جواب آن از نظراسلام یک کلمه است کعبه.

در اهمیت و حرمت خانه خدا روایات بسیاری نقل شده است ولی نکته حائز اهمیت برای نگارنده این است که آیا چیزی وجود دارد که حرمتی بیش از کعبه نزد خدا داشته باشد؟

آری وجود دارد.از پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) نقل شده است که فرمودند حفظ حرمت مومن حتی از حفظ حرمت خانه خدا مهم تر است پس ملاحظه می فرماید که در اسلام حفظ حرمت انسان بر کعبه تقدم دارد؟!

در دین مبین اسلام بر این موضوع که گناه ریختن آبروی مومن از حتک حرمت خانه خدا هم فزون تر است  تاکید شده است و این بیانگر اهمیت حفظ حریم و آبروی انسانها در اسلام است اما آیا اکنون ما چنین رفتار می کنیم ؟ از شما تقاضا دارم که وجدان خود را به عنوان یک قاضی بی طرف و عادل شاهد و ناظر بر رفتار اجتماعی و سیاسی جاری در جامعه قرار دهید وبه قضاوت بنشینید و از خود سوال کنید که آیا نسیتند کسانی که به خاطر منفعت خود حاضرند عملی زشت تر از حتک حرمت کعبه را انجام داده و مومنی را بی آبرو کنند؟

لطفا بیایید کمی بیشتر فکر کنیم ، کمی بیشتر به جای توجه به دستورات ظاهری اسلام و پوسته آن ، به آثار و نتایج و هسته اسلام توجه کنیم و یادمان باشد که حق الله به فضل و بخشایش خدای منان بخشیده خواهد شد ولی حق الناس ؟!

خدایا ما را به حال خود وا مگذار.آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:2  توسط امین  | 


کوتاه ترین کلمه مرگ است

 که حتی

ازبلندترین دیوارهابالا می رود

حواست باشد

شاید تو کوتاه ترین دیوارباشی



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:20  توسط امین  | 


سهراب سپهری جدید رسید:


زندگی عادی نیست

قندهست روغن هست

نمک وسیگارهست

وشکرخوردن نیز...

آری تانفس باقی هست

زندگی باید کرد

تاشقایق زنده است

ازدواج باید کرد

وبه او گفت که باید زین پس

یک غذایی بپزد

فاقدقندوشکرهاونمک

کاملا بی روغن

طبق فرمایش من

نپزد  بعدناهار

سه طلاقه اش بکنم!

زندگی چیزقشنگی است که من می گویم

چه کسی بود صدا زد:

...... سیگار.........



+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:38  توسط امین  | 



کوله بارت بربند !

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد !

که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا وبفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

میشود آسان رفت

میشود کاری کرد

ای سبک بال در این کار شگرف

در دعای سحرت

درمناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد نبر

که من جامانده بسی محتاجم



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:9  توسط امین  | 

آمد رمضان هست دعا را اثری

دارد دل من شور و نوای دگری

ما بنده عاصی و گنه کار توایم

ای داور بخشنده به ما کن نظری

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:59  توسط امین  | 

 

 

آدم خلیفه تنهای خدا

روی زمین است

امپراتوری که گاهی باید برگردد به

آخرین سلاح اش

((... وسلاح او گریه است ))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:12  توسط امین  | 

 

 

وقتی پرنده ای را شرطی می کنند تا فالی را به نوک بگیرد،

و آن را

 به جویندگان خوشبختی

اهدا کند و صاحب آن پرنده پولی بگیرد.

پرواز دیگر قصه ابلهانه ای

 است از معبر قفس.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:30  توسط امین  | 

 

السلام علیک یابقیه الله

 

عصریک جمعه دلگیردلم گفت بگویم بنویسم

که چراعشق به انسان نرسیداست

چرا آب به گلدان نرسیداست

وهنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیداست

بگو حافظ دل خسته زشیراز بیاید

 بنویسد که هنوزم که هنوز است

چرایوسف گم گشته به کنعان نرسیداست

چرا کلبه احسان به گلستان نرسیداست

عصراین جمعه دلگیر

وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس

توکجایی گل نرگس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:32  توسط امین  | 


اين روزها آدمها عوض شده اند. آدمها چه بد شده اند. اين روزها چه راحت شده دزيدن عروسکي کوکي از دست دخترکي خرد، چه آسان مي شکند شيشة دلي مجروح به تلنگر نگاهي بي احساس و چه آسان پيرمردي در گوشة خيابان مي ميرد بي آنکه کسي برايش قطره اي اشک بريزد.

اين روزها خنده ها خنده نيست و گريه ها نيز ديگر رنگ گريه ندارند. يکي از فرط خوشحالي مي گريد و آن يکي بر غصه هايش مي خندد. ديگر کسي سبزي بهار را نخواهد فهميد، اما بارش باران پاييزي به دردها و دلتنگيها رنگ تازه اي خواهد بخشيد.

 اعتماد جايز نيست. فرياد بايد کرد از اين همه رفيق نامحرم که حريم دلت را به بهاي ناچيزي خواهند فروخت...

اشکها را دستي نخواهد پاک کرد و هيچ دردي را مرهمي نخواهد بود. خاک را خاک نيز نخواهد پاک کرد .

دلگيرم از اين روزها ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:48  توسط امین  | 



آن سوی ناکامیها همیشه خدایی هست

که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:41  توسط امین  | 


از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان " آدم "

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرد!

گرچه " آدم " زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدمیت هم گذشت.

ای دریغ،

آدمیت برنگشت!

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن " موسی چمبه " هاست!

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیر ـ حتی قاتلی بر دار ـ

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام، زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

وای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

                                                                      فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:37  توسط امین  | 


بیا به حال بشر های های گریه کنیم

که با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟

چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!

                                                          فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:33  توسط امین  | 

السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا ع


چندجا این روزها شنیدم :این روزها هوای امام رضاست.

یک جا نوشته بود:این روزها هوای امام رضاست.

کاش همیشه هوایمان رضایی بود،کاش.

ذکر رضاجانم رضاجانم به لب هامون بود کاش

کاش چشم نمی بستیم به اثرات مشهد رفتن ها کاش


در حال یادگرفتن این هستم که بیشتر کظم غیظ کنم تا شاید بتوانم با خیلی ها کنار بیایم و این البته به معنای سرنهادن و تسلیم محض شدن در برابرشان نیست.

دریافتم که که افراد مهربان زیادی دور و برم هستند و من به تازگی مهر حضورشان را حس کرده ام.



یاحق

انشاا.. مشهدالرضا ع


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:5  توسط امین  | 



یا مهدی...
/* /*]]>*/ باز شب جمعه  و  آوای مناجات علی ، نغمه های امن یجیب ، الهی هوای دلم چون بهار بارانیست.  و فردا جمعه ای دگر است.... جمعه ای به انتظار منتظر ساقیا در کدامین جمعه می آیی؟ در کدامین آدینه روز نوای انا المهدی را خواهی سرود؟ ساقیا  دل  طلب  روی  تو  دارد،  مددی  در فراق رخ تو  آتش و خون است، مددی اللهم عجل لولیک الفرج  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:0  توسط امین  | 


آی ابر بارور!

یادت هست

لحظه های خشک و کویری را؟

روزهای پرالتهاب و پر حرارت را؟

یادت هست

دانه ای را که خجالت می کشید از سر برآوردن؟

اگر آری،به یاد این علفها که روییده اند در اطراف پیچکها بیاور

 آن زمان را که به اسم "هرز" بودن

ریشه هاشان آغوش نرم و گرم خاک را ترک می گفتند.

مگر،شاید،زمانی

نگه دارند حرمت نان و نمک را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:15  توسط امین  | 


زندگی کردن در کنار آدم هایی که دغدغه هایی از جنس تو ندارند و بعضا اصلا دغدغه ندارند، گاهی

خنده داره، گاهی غمناک و گاهی دردآور.

--------------------------------------

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 17:57  توسط امین  | 


انسان برای دیدن چهره اش به آب رونده نگاه نمی کند

           بلکه به آب ایستاده روی می آورد

             زیرا آنچه که خود آرام است می تواند دیگران را به آرامش برساند!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:52  توسط امین  | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:46  توسط امین  | 



در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره، روح را آهسته و در انزوا

می خورد و می تراشد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:43  توسط امین  | 

دست در دست تنهایی خویش در خیابانهایی که در این روزها به هیچ چیز شبیه نیست قدم می زنم و 

مشغول ریسیدن کلاف سر در گم  می شوم  ........

به تنهایی ام که محکم دستم را گرفته تا در این شلوغی گم نشود  فقط  یک لبخند تلخ می زنم ......

 شهر..........خیابان .......راه.......... قدم .... پا

سکوت

دل تنگی

آرامش....... ؟

تو

من

م..ا یا شاید ما

لحظه هایی که به هیج جیز شیبه نیست حتی نوشیدن زهر .......

بهتر بگم لحظه هایی که خلق شد تا دل دشمن ها شادبشه.......

بهتر بگم لحظه هایی که خلق شد تا امریکا-آلمان-فرانسه -انگلیس ووو برای جهالت بعضی از ما پیام ........

بهتر بگم لحظه هایی که خلق شد تا عقده های شخصی خالی بشه.....

ولی برای تمام کسانی که حمایت کردن ویامخالفت نکردن وبدتر باعث این لحظه های تاخ شدن متاسفم!

البته تنها ثمره این آشوب ها این بود دست خیلی ها رو شد .اسم نمی برم چون پیام رسان هایی که مردم رو به خیابان برای آشوب خواندند را همه شناختند...ومورد حمایت وتقدیر اربابان خود(اسرائیل -آمریکا ووو) قرارگرفتن

(((یامهدی ادرکنی)))

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:32  توسط امین  | 

ناگهان در نماز جمعه ی شهر

عطر محراب جمکران گل کرد

بغض تو تا شکست بر لبها

ذکر یا صاحب الزمان گل کرد

***

جان ایران!چه شد که جانت را

جان ناقابلی گمان کردی؟!

آبروی همه مسلمانان!

اشک ما را چرا در آوردی؟

***

جسم تو کامل است،ناقص نیست

میدهد عطر یک بغل گل یاس

دستت اما حکایتی دلرد...

رحم الله عمی العباس...


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:59  توسط امین  | 


از دریا برای جویبار سخن گفتم

مرا خیال بافی گزافه گو پنداشت

وازجویبار برای دریا سخن گفتم

مرا عیب جویی بدگو دانست

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چه شریف است دل دردمندی

که همراه دل های شادمان

نغمه شادی ساز می کند !

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چه بسا کسی را که با او خندیده ای از یادببری اما کسی را که همراه او اشک ریخته ای هرگز فراموش نخواهی کرد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها یک بار ناگزیر خاموش ماندم

وآن زمانی بود که کسی از من پرسید

( کیستی؟ )

------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:20  توسط امین  | 


بعضی از مردم غیر منطقی ، خود محور ،

و متعصب هستند ،

در هر حال آنها را ببخش! 

اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند

 که پشت این مهربانی ها ،

 هدف های خود خواهانه پنهان شده است ،

در هر حال ، مهربان باش!

اگر موفق شوی ،

دوستان دروغین و دشمنان واقعی

به دست خواهی آورد ،

در هر حال ،موفق شو!

اگر صادق و صریح باشی ،

ممکن است تو را فریب دهند ،

در هر حال ، صادق و صریح باش !

چبزی را که برای ساختنش سال ها تلاش کرده ای

می توانند در یک شب نابود کنند ،

در هر حال ، تو بساز!

اگر آرامش و خوشبختی

 را بیابی

مورد حسد واقع می شوی ،

در هر حال ، به دنبال خوشبختی باش!

کار خوب امروز تو را ،

اغلب افراد فردا فراموش می کنند ،

در هر حال ، تو کار خوبت را انجام بده !

بهترین هایت را به دنیا بده

و این ممکن است هرگز کافی نباشد ،

در هر حال ، تو بهترین هایت را به دنیا بده!

می دونی ....

در آخر ،

هر چی بوده بین تو و خداست ،

در هر حال ، هیچ کدوم بین تو وآنها نبوده!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:7  توسط امین  | 


زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.

فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.

مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.

فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!

-  فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.

 

فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.

 

زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: 

فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:5  توسط امین  |